تبليغاتX
دست نوشته های خودمانی

دست نوشته های خودمانی

استراحت با یک فنجان رمان ... نوش جان ...!!!( شرح قدیمی وبلاگ )

کلاس ادبیات

در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن

رفتم ، رفتی ، رفت ، ... ساکت میشوم و میخندم خنده ام تلخ می شود...

استاد داد میزند: ادامه بده

و من می گویم:رفت...رفت... رفت... و دلم را شکست.............

+ نوشته شده در  89/11/08ساعت 18  توسط محمد  | 

یک از دوستان نوشته بود

آرزو میکنم کنارم باشی

اما از تو چه پنهان !

گاهی هم شکرگذارم که نیستی!

اینجا اشکها و لبخندها با هم سر جنگ دارند و اشک، چه قهرمانی شده برای خودش!!

همه جا که مثل دنیای تو پر از آشتی نیست...

+ نوشته شده در  89/11/01ساعت 0  توسط محمد  |